تبلیغات
هیاهو - مطالب آذر 1391
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به وبلاگ من .من مرتضی 15 ساله کلاس اول دبیرستان هستم. لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
سرنوشت انسان
نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر 1391
ساعت : 09:36 ب.ظ
نویسنده : morteza

خدا خر را آفرید و به او گفت:

تو بار خواهی برد،

از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود

تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد.

و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود.

و تو علف خواهی خورد

و از عقل بی بهره خواهی بود

و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم،

اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است.

پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم

و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد

خدا سگ را آفرید و به او گفت:

تو نگهبان خانه انسان خواهی بود

و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد.

تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد

و سی سال زندگی خواهی کرد.

تو یک سگ خواهی بود.

سگ به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است.

کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم

و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

 

خدا میمون را آفرید و به او گفت:

و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید

و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد

و بیست سال عمر خواهی کرد.

و یک میمون خواهی بود.

میمون به خداوند پاسخ داد:

بیست سال عمری طولانی است،

من می خواهم ده سال عمر کنم.

و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

 

و سرانجام خداوند انسان را آفرید

و به او گفت: تو انسان هستی.

تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین.

تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی

و سروری همه موجودات را برعهده بگیری

و بر تمام جهان تسلط داشته باشی.

و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

 

انسان گفت:سرورم!

گرچه من دوست دارم انسان باشم،

اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است.

آن سی سالی که خر نخواست ،

آن پانزده سالی که سگ نخواست

و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند،

به من بده.

 

و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!!

و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!