تبلیغات
هیاهو - دختر و پسر ناقلا!
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، خوش آمدید به وبلاگ من .من مرتضی 15 ساله کلاس اول دبیرستان هستم. لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما را در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
دختر و پسر ناقلا!
نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور 1391
ساعت : 11:46 ق.ظ
نویسنده : morteza

یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا هیچکس نبود. آن قدیم ها که هنوز مدرسه اختراع نشده بود، مردم بچه هایشان را می فرستادند که بروند در مکتب درس بخوانند. در همان قدیم ها یک میرزای مکتب داری بود که توی ولایت غربت مکتب داشت و بچه ها را درس می داد.

یک روز یک پدر و مادری آمدند اسم دخترشان را توی مکتب نوشتند.همان روز یک پدر و مادر دیگری هم آمدند و اسم پسرشان را در مکتب نوشتند. وقتی مکتب خانه باز شد و بچه ها آمدند و نشستند،از قضای روزگار چشم پسر و دختر به هم افتاد و یک دل نه صد دل عاشق هم شدند( بنده نگارنده که چندین نوبت در دانشکده زانوی تلمّذ بر زمین زده، یا به عبارت امروزی تر،نشیمنگاه تلمّذ بر نیمکت و صندلی نشانده، در همین جا پیشدستی کرده و هر گونه شباهت میان این دختر و پسربا هر دختر و پسر دیگر را تصادفی و اتفاقی اعلام می نماید.رونوشت به مسئول محترم داداگاه مطبوعات،جهت درج در پرونده احتمالی!)

 

باری، این دختر و پسر، هر روز در مکتب می نشستند و زُل می زدند توی چشم همدیگر و مثل فیلم های هندی، آه های جانسوز می کشیدند.میرزای مکتب دار دید اینطور نمی شود درس داد.این شد که مکتب را دو شیفته کرد.گفت پسر ها صبح ها بیایند و دختر ها بعد از ظهر .اما بشنو از پسر که وقتی ظهر درسش تمام می شد ، می رفت می ایستاد توی کوچه، پشت پنجره مکتب خانه و زُل می زد به دختر و هِی از ته دل آه جانسوز می کشید. دختر هم از توی مکتب به پسر نگاه می کرد و آه جانسوز می کشید.

 

میرزای مکتب دار که دید با این روش هم کاری از پیش نمی رود، تصمیم گرفت دختر و پسر را بنشاند کنار هم، ببیند دردشان چیست. باری، یک روز که کلاس تعطیل شد، گفت دختر و پسر فوق الذکر بمانند. بعد رو کرد به آن دو و گفت: «یک ماه است که شما دو نفر مرا از کار و زندگی انداخته اید. یا همین حالا بگویید چه مرگتان است یا می گویم پدر و مادرتان بیایند و تکلیفتان را روشن کنند.»

 

پسر آهی از ته دل کشید و گفت: «ای جناب میرزا، کدام پدر و مادر؟ آنها که شما دیدی، پدر خوانده و مادر خوانده ما بودند.پدر و مادر اصلی ما به دست امپراتریس اسیرند.ای جناب میرزا،بدان و آگاه باش که ما دونفر"جولز" و "جولی" دوقلو های افسانه ای هستیم که اگر دستمان به دست هم بخورد،کارها می کنیم کارستان.»

میرزا با تعجب گفت:«اِاِاِاِ... شما دوقلو های افسانه ای هستید؟ من کارتون شما ها را دیده ام...»( توضیح نگارنده: ما از اینجا نتیجه می گیریم که این جناب میرزا دروغگو بوده است! چرا که در آن دوره هنوز تلویزیون وجود نداشته.)

 

باری، میرزای مکتب دار که این حرف را شنید، قدری پول و قدری غذا برای توی راه [ ظن نگارنده:پنج هزار تومان به اضافه ی دو پرس چلو کباب کوبیده] به آنها داد و راهی شان کرد که هر چه زود تر بروند پیش پدر و مادر اصلی شان. پسر و دختر هم که الکی این دروغ ها را سر هم کرده بودند، راه افتادند رفتند در ولایت جابلقا و آن جا با هم عروسی کردند.

ما از این داستان نتیجه می گیریم که دختر و پسر خیلی ناقلا بوده اند!

قصه ما به سر رسید، غلاغه به خونش نرسید.


 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How do you get rid of Achilles tendonitis? پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:21 ق.ظ
This design is steller! You obviously know how to keep a reader entertained.
Between your wit and your videos, I was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!) Excellent job.

I really enjoyed what you had to say, and more than that,
how you presented it. Too cool!
Can you have an operation to make you taller? یکشنبه 15 مرداد 1396 01:43 ق.ظ
Hi there just wanted to give you a quick heads up. The words
in your article seem to be running off the screen in Internet explorer.
I'm not sure if this is a format issue or something to do with internet browser compatibility but I thought I'd
post to let you know. The design look great
though! Hope you get the problem resolved soon. Cheers
jaquelynramelli.hatenablog.com جمعه 13 مرداد 1396 02:15 ب.ظ
You could certainly see your enthusiasm within the work you write.
The sector hopes for even more passionate writers such
as you who are not afraid to mention how they believe. All the time go after your heart.
What is the tendon at the back of your ankle? شنبه 7 مرداد 1396 11:49 ق.ظ
It's truly very complicated in this active life to listen news on TV, thus I
just use internet for that reason, and obtain the hottest news.
محمد سه شنبه 28 شهریور 1391 12:31 ب.ظ
سلام.سپاس از لینکتون.شماهم لینک شدید با افتخار.
morteza پاسخ داد:
خواهش می کنم شما هم همینطور
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر